اولین رویای کودکانه
جمعه 10/9/91 حدود ساعت 8 صبح بود که آیلایی به شدت گریه می کرد
بابایی به سراغش رفته و دیده بود خانمی تو خواب گریه می کنه بعد از بیدار شدن پرسیده بود چرا گریه می کنی ؟که آیلا گفته بود دو تا قوقولی پوفی می خوردند که یک دفعه اومده بودن پیش من و من هم ترسیدم
و گریه کردم.
الهی قربون اون دل کوچیک دخملی خودم بشم که بااومدن دو تا قوقولی ترسده .مامانی نترس دنیا چیزهای خیلی ترسنک تری از قوقولی داره . خدا خودش باید حافظ باشه.


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اولین رویای کودکانه
